سيد محمد باقر برقعى
696
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
و دلانگيز داشت به مولوى و حافظ عشق مىورزيد . شوق آزادگى او را از كار ديوانى دور ساخت ، نزديك بيست سال از عمر خود را صرف آباد كردن كهنه كاريزى به نام شريفآباد در هشت كيلومترى روستاى زادگاهش سپرى ساخت و سرمايهء خود و مرده ريگ همسرش را در اين راه باخت . سرانجام در چهاردهم ماه رمضان سال 1369 قمرى برابر با 1329 شمسى در تهران پس از عمل جرّاحى سرطان درگذشت و جنازهاش را در قبرستان نو شهر قم به خاك سپردند . » آثارى كه از او به جاى مانده است : مثنوى مرغابيه ؛ گزيدهاى از اشعار خود به ديگران ؛ مكاشفات ؛ و كتابى به نام « آخرين قانون » نوشت كه ناتمام مانده است . اينك نمونههايى چند از شعر او : معنى عشق جز روى توام با كس ديگر نظرى نيست * از من بهجز از عشق تو جانا اثرى نيست از روى بتان حسن تو مىجويم و دانم * غير از غم عشق تو به عالم خبرى نيست تو شاهد خوبانى و در مملكت حسن * جز ديدهء عشّاق تو شاهد نگرى نيست خواهم پروبالى بزنم بر سر كويت * صد حيف ! كه در عشق توام بالوپرى نيست در سايهء ديوار تو افتاده و دانم * در هر دوجهان جز تو پناه دگرى نيست عالم همگى صورتى از معنى عشق است * امّا چه توان كرد ، كه صاحب نظرى نيست گر دلشدگان غرقهء اشكاند ، عجب نيست * در بحر محبّت بهجز از اين گهرى نيست « سرّى » به جمال تو نظر دوخته دارد * تا خلق نگويند كه صاحب نظرى نيست بىخبرى بسكه مىداد به من دلبر مست * شيشه از دست من افتاد و شكست بىخبر گشتم و در بىخبرى * رشتهء سبحه به يكباره گسست فكر نيران و تمنّاى جنان * دل رها گردد از اين غصّه برست